همه اينجا داستان عاشقانه مي زارند. من مي خوام داستان زندگي خودمو بزارم. شايد براي بعضي ها جالب باشه.
من مجتبي هستم و 20 سال دارم. دانشجور رشته كامپيوتر هستم. كيك بكسينگ كار مي كنم و هيچ وقت نشده توي مبارزه حتي زمانايي كه كسي قوي تر از خودم جلوم وايساده بود مشت هام نااميدم كنند. توي زندگي فقط روي خودم حساب كردم و توانايي هاي خودم. خب بريم سر اصل مطلب: داستان بر مي گرده به يك سالو 8 يا 9 ماه پيش. من از يك دوختري خوشم اومد و چند ماه گذشت تا باهاش حرف زدم و همينجوري ماه ها گذشت تا واقعا ديدم كه دوسش دارم و بهش اينو گفتم. همينجوري ماه ها گذشت و بيشتر بهش وابسته شدم تا دو روز پيش كه بهم گفت ما بدرد هم نمي خوريم و بدونه اين كه هيچ دليل خوبي براي حرفش بياره 2 روزه كه اصلا جوابمو نمي ده و انگار هيچ وقت منو نمي شناخته...
| برای مشاهده تصاویر ابتدا باید عضو شوید عضويت / ورود |

