آدرس آی پی: 38.107.191.87
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

سایت ارتباطات فارسی زبان ها

صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
چت فارسی www.chatfarsi.ir: تالار گفتمان

چت فارسی :: نمايش موضوعات - داستان عشقي، تلخ و شيرين

داستان عشقي، تلخ و شيرين

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   چت فارسی صفحه اول انجمن -> عشق بي پايان -> داستان عاشقانه

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

mojtaba
مدیر گروه تاریخ
مدیر گروه تاریخ


آفلاين  :وضعیت 
26 مرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 200
امتياز: 2421
تشکر کرده: 1
تشکر شده 11 بار در 11 پست
محل سكونت: بين كوه و دريا

ارسالارسال شده در: شنبه، 24 بهمن ماه ، 1388 02:40:24    موضوع مطلب: داستان عشقي، تلخ و شيرين پاسخ همراه با اعلان

[SIZE=2]اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و براي زندگي آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسيار زيبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوي آنها ...



به هم زول زده بودند و همديگر را نگاه مي کردند وهيچ يک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.يکي دو دقيقه اي به همين صورت ادامه داشت تا اينکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتي گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتي در زماني که کارمي کرد ، درس مي خواند و حتي در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...يک روز وقتي دارا به همراه همکلاسيهايش به روستا برميگشت،دوستان او پيشنهاد دادند که براي چند ساعتي به


روستائي که در چند کيلومتري از روستاي آنها بود بروند وتفريحي بکنند.دارا برعکس هميشه قبول کرد. آنها به روستا رسيدند و به طرف امام زده اي که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوري امام زاده رفت.در حال نوشيدن آب بود که صداي دختري را شنيد، به طرف صدا حرکت کرد.دختري را ديد که درحال رازو نياز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگي او.دارا در گوشه اي در حالي که مخفي شده بود، سارا را نگاه مي کرد.وقتي سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نيز او را تعقيب ميکرد، تا اينکه سارا به خانه اش رسيد.خانه اي کوچک و قديمي،در زد پير زني آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته اي گذشت.يک روز دارا براي زيارت [/SIZE]
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
[SIZE=2]زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل هميشه اول به سمت آبخوري رفت.بعد از گذشت يکي دو ساعت که زيارتش تمام شد به طرف روستايش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صداي ناله و زاري شنيد.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا ديد.حجله اي در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلاميه اي را روي آن

نسب کرده بودند.در ان اعلاميه تصوير سارا ديده مي شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زماني.حالش بد شد گوئي با پتکي به سرش زده بودند در حالي که گريه ميکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا


با هيچ دختري صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال هاي زيادي به همين صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بيرون از خانه مي رفت.روستاي آنها به شهر بزرگي تبديل شده بود


پارکي در نزديکي خانه ي دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همين خاطر به بچه خيلي علاقه داشت و هر روز براي ديدن بچه ها به پارک مي رفت.در يکي از روزهاي تايستاني که دارا به عادت هميشگي به پارک رفته بود صداي ناله هاي پيرزني را شنيد که آه و ناله ميکرد. بي اختيار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسيد سر صحبت بين آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پيرزن اززمان نوجواني خود صحبت مي کرد و مي گفت 17 سال داشتم.روزي که به روستاي ديگري رفته بودم ،پسري را ديدم که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه مي کرد.آن پسر بسيار زيبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولي ديگر او را نديدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانيش کرد.وقتي صحبت دارا تمام شد پيرزن شروع به گريه کردن کرد و گفت سارائي که عاشقش بودي من هستم و آن کسي که توحجله اش را ديدي خواهر دوقلوي من بود که ساره نام


داشت.دارا که چشمهايش را اشک گرفته بود و از روي خوشحالي نمي دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاري کرد.و هر دوي آنهابا دلهائي جوان زندگي تازه اي را شروع کردند.[/SIZE]

_________________
خداوندا اين كشور را از دشمن ، از خوشكسالي ، از دروغ محفوظ دار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
- - -
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
کاربرانی که برای این ارسال از mojtaba تشکر کرده اند arman
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
arman(شنبه، 1 اسفند ماه ، 1388 13:43:50),  

erfan
کاربر با سابقه
کاربر با سابقه


آفلاين  :وضعیت 
17 شهريور ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 344
امتياز: 755
تشکر کرده: 47
تشکر شده 14 بار در 14 پست

ارسالارسال شده در: شنبه، 24 بهمن ماه ، 1388 10:37:33    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ووووووووی چقدر قشنگ بود اخر بهم رسیدن

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

shahab
کاربر با سابقه
کاربر با سابقه


آفلاين  :وضعیت 
21 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 24
امتياز: 2050
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: tehran

ارسالارسال شده در: شنبه، 1 اسفند ماه ، 1388 10:40:14    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اعععععععععع دارا و سارا پس اينه جريانشون

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

erfan
کاربر با سابقه
کاربر با سابقه


آفلاين  :وضعیت 
17 شهريور ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 344
امتياز: 755
تشکر کرده: 47
تشکر شده 14 بار در 14 پست

ارسالارسال شده در: شنبه، 15 اسفند ماه ، 1388 18:27:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اره دیگه معروف شدن مثل لیلی و مجنون

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   چت فارسی صفحه اول انجمن -> عشق بي پايان -> داستان عاشقانه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group